انتظار

کاش میتوانستی بفهمی
 چه طعمی دارد
لحظه های انتظار
 لحظه لحظه ی امید
برای رسیدن ساعتی که
 شاید
  هرگز نرسد

  
نویسنده : پژمان زهریه ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٦



...

در این سیاه شب شکن
    به جز تو کس ندیده ام
            به دشتها نرفته ام
                    ستاره ای نچیده ام
                            به روی ماه تو قسم
به جز تو کس فریاد رس
        ندیده ام
            ندیده ام

  
نویسنده : پژمان زهریه ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٦



جوابيه ای برای يک دوست

شاید باید به گونه ای دیگر نگریست . وبلاگ های دوستان و نظرات بازدید کنندگانشان دیر یا زود باید به هم متصل میشدند تا شاید مجالی باشد برای همفکری ها و گفتمان های غیر حضوری.تا هر کس به اندازه ی توان خود توشه ای بردارد و سر بی کلاه از این دعوی به خانه نبرد.

دوست عزیزی نقدی جامعه شناسانه و تا حدودی سیاسی بر فیلم هالیوودی سیصد نوشته بود و دوستی دیگر نقد را به باد انتقاد گرفته بود که چه و چه ها(نقد و نظر مربوطه در وبلاگ :www.cafecut.persianblog.ir موجود است که خواندن اش به تمام دوستان پیشنهاد میشود.)اما این خود بهانه ای بود برای گفتن بعضی مسائل و به قضاوت گذاشتن آنها!

نظر مربوطه راهم به تمامی در این وبلاگ قرار میدهم تا دیدگاهی بر آن به رشته ی تحریر در آورم.

البته تمام دوستانی که آشنایی مختصری با این حقیر دارند به کمال احساسات مرا در باره ی ایران و تاریخ پر صلابت اش میشناسند میدانند که چرا و چگونه اروپا را رها کرده و باز گشته ام تا در این خاک بگویم وبخوانم و تمام نا ملایمات را هم به جان در بر کشم و ایرانی بودن خود را در خانه فریاد کنم.

و اما اصل مطلب:

بخش اول نظر دوست ضد منتقد مان:

سمانه

سه شنبه 12/4/1386 - 22:8

۱-به نظر من بهتره يکم مطالعات تاريخی وفلسفی خودت رو افزايش بدی تا اگه کسی خواست جواب تاريخی بده کم نياری.
۲-۲۸ سال قبل که معلوم نيست وجود داشتی يا نه و ايران هم اينقدر خود خواه نبود و با همه ملل مخصوصا امريکا رابطه کاملا دوستانه داشت و ايران برای اونها مثل يه دشت بزرگ و جايی برای نشخوار کردن بود می خوردند و می بردند و يک ايرانی برای اونها يک انسان نبود بلکه ارزشش پايين تر از سگ های امريکايی بود(تاريخ انقلاب -دوره ی دبيرستان )
۳- کاش تو امريکا يک انسان با وجدان مثل تو پيدا می شد و از مردم خواهش می کرد که خودشون رو جای ايرانی ها بگزارند و ببينند کشوری آن طرف دنيا که با هيچ کس کاری نداره و به قول معروف آزارش به مورچه هم نمی رسه نسبت به کشوری که بزرگترين جنايات بشری رو مرتکب شده چه احساسی ميشه داشت .
۴-به نظر من بهتره فيلم مستند ی که از بمب اتمی که امريکا به هيروشيما زد رو ببيني چهره ی بچه هايی که انگار از کوره بيرون اومده بودن و ادم هايی که تمام انگشت های دستشون به هم چسبيده بود يا مردم ويتنام که امريکايی ها پوستشون رو زنده زنده می کندند اينها داستان يا افسانه نيست برو مطالعه کن .

بخش دوم جوابیه یا دیدگاه این قلم:

در اینکه باید مطالعه کرد هیچ شبهه ای وجود ندارد.اما چگونه؟ با نگاهی کوتاه و تعمق در این مسئله که (تاریخ را همیشه قوم فاتح به نگاره در آوردهاند)میتوان در یافت که ما که اکنون کتب دبیرستانی را مرجع قرار میدهیم دلایل طرف دوم دعوی را نادیده گرفته ایم.در ثانی  اگر قرار است نگاهی تاریخی داشته باشیم بهتر آن نیست که به بیست و هشت یا سی سال بسنده نکرده و تمام تاریخ  دو کشور را مطالعه کنیم؟

در این که در تاریخ چهارصدواندی ساله ی آمریکا توسط بعضی حکام آن کشور چه خرابی ها بار آمده است  و چه ظلم ها که رفته است شکی نیست اما ان کس که فریاد مرگ بر آمریکا سر میدهد و از مشت بر دهان ان کوبیدن دم میزند خود هنوز نمیداند که آمریکا یک شخص یا کشور یا حکومت یا دولت یا نظام است یا حتی یک تمدن یا فرهنگ.

اگر مردم آمریکا را با چوب دولتشان برانیم ما خود گناهی کرده ایم نا بخشودنی تر از آنچه آنها با ساخت مضحکه ای به نام سیصد اقدام به آن کرده اند.

یک آمریکایی وقتی تو را با آن مشت های گره کرده در حال شعار دادن می بیند این حس را دریافت می کند که تو به کشورش و پرچم اش ناموس اش فحاشی می کنی و آرزوی نابودی اش را در سر می پرورانی نه دولتی را که شاید خود او با آنها و اعمالشان مشکل داشته باشد.پس با حصول به این دیدگاه در مقابل تو جبهه می گیرد تو را دشمن آبا واجدادی خویش میشمارد.در این زمان ساختن فیلم سیصد را بد که نمیداند هیچ از آن حمایت هم می کند.

دوست عزیز اگر به انچه آمریکایی ها با ما کرده اند می نگری کمی هم به عقب تر برو و بنگر چه اعراب به اسم دین بر سر این مردم آورده اند چه چپاول ها کرده اند و چقدر از زنان این خاک را به کنیزی برده اند و جوانان را به غلامی و آنکس را هم که سر خم نکرده و آزادگی را بر اسارت ترجیح داده با قصاوت گردن زده اند.

شخصی که از مطالعه ی تاریخ صحبت می کند خود باید به زمان حال نیز واقف باشد.

چه کسی گفته است که ما این گوشه ی جهان آرام گرفته ایم و کاری به کسی نداریم؟در گیری های لبنان از کجا تامین هزینه می شود؟

فلسطین را چه کسی برای به جلو رفتن و در گیر شدن باد می کند؟ترور سرباز های سازمان ملل در عراق از کجا خط می گیرد؟ درآمد نفتی ایران به کجا سرازیر می شود؟کجا هزینه میشود که خود ایران و ایرانی طرفی از آن نمی بندند؟این همه که دوستمان در چند سطر به نگارش در آورده است همه معلول دلایلی است که گر صورت مسئله گفته میشود باید زیر مجموعه اش هم توضیح داده شود.

از خود غافل شده ای و دست در گریبان غیر برده ای؟

برای خاتمه ی این مبحث ضربالمثلی را نقل میکنم:

(اول یه سوزن به خودت بزن بعد یه جوالدوز به دیگری)

در پایان امید وارم که مهرسای عزیز خود نگفته های این قلم را یاد آور شود و سمانه ی عزیز نیز دلایل اش را بر مظلومیت ما بگوید!

پژمان زهریه

(پژواک)

 

 

  
نویسنده : پژمان زهریه ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦



 

داستان من و نوشتن هم خود ماجرای غریبی است.هزار حرف نگفته دارم و یک دل شیدا که از گفتن خود نیز عاجز است.چه رسد به گفتن مسائل دیگر که آنقدر به آنها مشغول شده ام که از روز شمار و ثانیه ها و آنچه برایش به سوی وبلاگ آمده بودم نیز غافل شدم.

شوربایی شده این روزها زندگی ما که گفتن اش مثنوی هفتاد من کاغذ می طلبد و فراغت خاطر و سر نترس که من فاقد حتی یکی از آنها هستم.

برای نوشتن که آماده میشوم پر می زند هر چه درون این ذهن کوچک است و تهی میشوم از خود.می روم به ژرفای خیال.یه فضایی سرد محقر و ساده به رنگ پاک گناه.سیاهی را در خودم مرور می کنم تا شاید سپیدی را در یابم.

می روم تا از خویشتن خویش رهایی یابم و افسوس اندکی بعد تنها همدم خود می شوم. به عزیزی می اندیشم که روز به روز از من دور ترش نگاه می دارند.

به سهمیه بندی بنزین و غم نان و فلسفه ی عشق.به چرایی من و چرایی تو و چرایی او.

به اینکه دست آخر چه گلی بر سر روی دوم دیوانه ام خواهم گرفت.به خود و نیاتم شک می کنم و از هر چه هستم بیزار می شوم.

جواب سئوال های نپرسیده ام را کجا باید بیابم که حتی از بیانشان واهمه دارم؟

تقاص کدامین گناه ناکره را به کدامین فرشته ی ترازو به دست باید بدهم تا از سر تقصیراتم بگذرند؟

این چه کنم ها را چه کنم که دیوانه را دیوانه تر میدارند؟

یاد حرف قدما افتام:

(الهی کاسه ی چه کنم چه کنم دستت نگیری جوون.)

  
نویسنده : پژمان زهریه ; ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٦



 

نمی دونم اشکامو کی از از چشام پاک میکنه

نمی دونم تنمو کی آخرش خاک می کنه

به خدا کم نیاوردم به خدا وایساده مردم

به خدا توشه ای جز قم ز دیارتون نبردم

به خدا زندگی بسه به خدا دلم شکسته

به خدا سکوت لبهام حرف عاشقا ی مسته

به خدا تنها ترینم به خدا فقط همینم

به خدا دروغ نمی گم مرده ای روی زمینم.

  
نویسنده : پژمان زهریه ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ،۱۳۸٦



 

(برای آقای میم.الف.نون)به بهانه ی سهمیه بندی بنزین.

انقدر از خود دم مزن حتی پشیزی نیستی

آخر نمی دانی کئی یا آنکه حتی چیستی

لاف بزرگی می زنی از عشق صحبت می کنی

فریاد سر دادی که شه هستی ولیکن نیستی

بار پهن را می کشی هر گوشه گندی می زنی

با آن صدای عرعرت آدم نئی پس کیستی؟

  
نویسنده : پژمان زهریه ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ،۱۳۸٦



 

دو ست عزیزی از چرایی سکوت من پرسیده بود و مطالب بسیار با ارزشی هم برایم ایمیل کرده بود که جا داره ازش تشکر کنم.

اما سکوت من :

روز به روز بیشتر در حال غرق شدن در افکار بی نتیجه ی خودم هستم.زمانی می دانستم که باید از عشق بنویسم و دوست داشتن و ...

زمانی برای شکست هایم نوشتم تا شاید با گفتن درد های نهفته در تار و پودم بارقه ی امیدی بسازم برای شروعی دوباره

اندک زمانی بعد شروع عشقی دوباره رو تجربه خواستم بکنم که خوب...

نتیجه ی جالبی نداشد جز فهمیدن این نکته که عشق من و امثال من نه تنها باری از دوش معشوق بر نخواهد داشت که مایه ی دردسر هم خواهد بود.

شاید باید پذیرفت که دوره ی لیلی و مجنون ها تمام شده .اگر چه خیلی هم سخت باشه و یا به قول عده ای اصلا از ابتدا وجود نداشته که الان به آخر خط رسیده باشه.شاید باید قبول کنم که من دارم توی یک دنیای خیالی زندگی می کنم و این رمانتیک بازی ها هم معنی و مفهومی نداره.

خوب عزیز دور از دست بگو از چه باید نوشت که آن ها را که نوشته ام دیگر انگیزه ی به قضاوت گذاشتن اش را ندارم.

بگو خدایی که می جستم اش کجاست؟

بگو من کجا هستم و چرا هستم ؟

بگو از کجا آمده ام؟

بگو به کجا باید برویم؟

بگو چگونه باید برویم؟

بگو زاده ی توهم و خیالیم یا حقیقت ناب؟

بگو علم بهتر است یا ثروت؟

بگو احساس درست است یا تعقل؟

بگو سیاست بهتر است یا فلسفه؟

بگو اصلا چیزی برای گفتن هست که نگفته باشند و اگر ما آن را بگوییم اثری داشته باشد حتی درون یک نفر که آن هم خودمان باشیم؟

اگر پاسخی به این همه مهملات ذهنی من داری بگو و اگر نداری جام شرابی برایم بیار و مخدری و تیغی!

  
نویسنده : پژمان زهریه ; ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٦



 

حدود دو روز پیش تلوزیون جمهوری اسلامی خبری پخش کرد که قبل از اینکه صرفا یک خبر داغ باشد مسئله ای متاثر کننده و تفکر برانگیز بود.

هیچگاه قصد نداشتم در مقوله ای به غیر از شعر و جستار های ادبی . و گهگاهی داستان کوتاه و گفتار های پراکنده در این وبلاگ متنی قرار دهم .

و اما امروز که به تاثیر این خبر از چهار چوب این وبلاگ فراتر می روم:

داستانی حقیقی که نشان از بی تدبیری و نادانی مسئولان وسیاست گذاران این نظام (به گفته ای کومونیسم مذهبی )دارد. که اقدامات امروز خود بیانگر آن است.(گرچه شوربائی است غیر قابل هضم.)

((خانه ای در جنوب شهر تهران به علت نگاهداری حدود ششصد لیتر بنزین و سهل انگاری یا حماقت یا هرچه نام دیگر بتوان بر آن نهاد دستخوش حریق و انفجار شد.))

این مسئله خود به آن اندازه گویاست که باید.

اما به راستی تئوری های رئیس جمهور منتخب!؟!چه در بعد داخلی و چه در ابعاد بین المللی ره به کجا خواهد برد؟با آغاز اقداماتی که بنیه و توانش را نداریم به کجا می خواهیم برسیم؟به عبارت بهتر به کجا می خواهند برسانندمان؟

با یک طرح به جرات اشتباه (که در طول دو سال کم از این دست نداشته ایم)قشری را وادار به نوعی آینده نگری کردن(البته با توجه به تفکرات آن قشر) که صد البته شمار کمی را نیز در بر نمی گیرند چه دستاوردی خواهد داشت جز عمیق تر شدن چالش های سیاسی اجتماعی اقتصادی؟

به راستی این ترازوی کج و شکسته ی این جامعه ی بیمار را تا به کی نا متعادل تر خواهیم ساخت؟تا چه زمانی دارو های من درآوردی به خورد این بیمار لب گور خواهیم داد

آیا قبل از مرگ هم حد اقل فکر علاجی نباید کرد؟

اگر نه که فکر وصیت نامه ای باشیم برای یک جامعه ی درحال فنا.

 

 

 

پژمان زهریه

خرداد هشتاد و شش

  
نویسنده : پژمان زهریه ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦



 

مقوله ی شعر و ادب ایران زمین را در دو مقاله پبش از این آغاز کرده بودم.

مقایسه ی دهه ی تاثیر گذار چهل و امروزه که نه نشانی از شاعری به نام و نه رد پایی از داستان سرایی چابک یافت میشود(ایمان دارم که در نهان مانده اند و ما نمی بینیم).

بنا به شرایط حاکم بر بازار کتاب آنکه را توان گفتن باشد راه  کتابت مسدود است.تیغ تیز سانسور به یغما می برد آنچه که باید عرضه شود را.اما هنوز راه بر متفکر جوان امروز بسته نیست عصر را عصر اطلاعات نامیده اند و سایت های خبری. شخصی و وبلاگ ها راه گفتن را هموار کرده اند.نگاهی هر چند گذرا به دست نوشته های  دختران وپسران امروز خود بیانگر سقوط آزاد یک جامعه است.یاس و ناامیدی بیداد می کند. یا از غم نان مینالند(بر گرفته از جمله ی معروف دکتر علی شریعتی)*و یا از ناتوانی در ایجاد رابطه ی سالم و یا حتی از سکوت اجباری که آنچه را که باید به گوش کسی برسانند نمی توانند.

این سکوت و اختناق به درون خانه ها رسوخ کرده است.خوانواده را و تک تک اعضای آنرا به انزوا دعوت می کند و یا به تخلیه ی روانی از نوع دیگر.

چرایی این مسئاله مقوله ایست که نه در تخصص این قلم است ونه مسئله ای خرد که به راحتی از کنار آن عبور بتوان کرد.اما این مسئله بسیار روشن است که شعر و ادب یک جامعه بازتاب ملموس حقایق آن جامعه است.بازتاب مسائل سیاسی اجتماعی مذهبی آن جامعه.

این چالش بزرگ که پیش روی نسل امروز قرار گرفته است راهی جز همصدایی و درک متقابل ندارد.شروعی دوباره لازم است ویا شاید به گفته ی سهراب سپهری:

چشمهارا باید شست

جور دیگر باید دید

.......

*(اگر غم نان نداشتم فلسفه می خواندم.)

دکتر علی شریعتی.

پژمان زهریه

خرداد هشتاد و شش

 

 

  
نویسنده : پژمان زهریه ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٦



 

باز هم بمبی هزاران آرزو را خاک کرد.

باز هم فریاد شیطان در ظلام سینه ها پیچید مست

باز هم مرگ آمد و بطلان به فردا ها کشید

باز هم درد است و رنج است و سکوت حنجره

باز هم فریا غم داران به بالا ها رسید

تا به کی این بازی دیوانه می تازد خدا؟

تا به کی این جانی دیوانه می نازد خدا؟

  
نویسنده : پژمان زهریه ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٦